چگونه با پدرت آشنا شدم…

0 168

نامه ی اول-دکتر بهروز

ساعت ۷ صبح یک روز جمعه بود که تصمیم گرفتم شوهر داشته باشم. دقیقا فردای عروسی دخترعمویم، از خواب که بیدار شدم دیدم جایش خالی‌ست! پدرت را می‌گویم.

اولش شک کردم نکند جای یک چیز دیگر خالی شده و من جای شوهر اشتباه گرفتم! دو سه باری در رختخواب غلت زدم و هر چقدر فکر کردم تا به یک نکته آبرومندانه‌تری برسم، باز می‌رسیدم به شوهر. یعنی حالا که فکر می‌کنم از همان عروسی دیشب دقیقا همان وقتی که همه‌ی مردها دم در سالن عروسی منتظر خانم‌ها ایستاده بودند و سرشان غر می‌زدند و کسی نبود عروسی را کوفتم کند و بچه را بیندازد روی دوش‌م تا با کفش پاشنه بلند، بچه‌ی تنبان‌خیس‌شده را خرکش کنم و با مژه‌ی نصفه‌کنده‌شده اشک‌م را دربیاورد که به‌‌خاطر خستگی‌اش نمی‌رویم دنبال عروس، دقیقا همان موقع، در اوج آزادی دل‌م شوهر خواست!‌ جای گند زدن پدرت در زندگی مجردی‌ام خالی بود و من تصمیم گرفتم جایش را پر کنم!
 اولین گزینه‌ام، بهروز پسر عمواسدالله بود. چون که دم دست‌ترین گزینه بود. خانه‌شان کوچه پایینی بود. با خودم گفتم همین الان هم بخواهد من را بگیرد، با احتساب زمان ته‌ریش‌زدن‌ش و توالت‌رفتن‌شان و رسیدن‌شان به اینجا تا ۹ صبح دیگر ازدواج کرده‌ایم. موبایل‌م را برداشتم و به بهروز پیامک زدم: «کی وقت داری ازدواج کنیم؟»
 می‌گفتند بهروز مغز پزشکی است. اما عمواسدالله می‌خندید و می‌گفت نطفه‌اش از خودم است، حرف مفت است! راست هم می‌گفت. هنوز هم عمواسدالله با این هیکل و دو من سیبیل به کیسه صفرا می‌گوید صفورا! همیشه هم از این اندام‌ش به نیکی یاد می‌‌کرد چون هم نام زن‌عمو است! هرچقدر هم بهروز می‌گفت صفرا یک کیسه‌ی بوگندوی ضایع است‌، باز هم عمو خودش را لوس می‌کرد و داد می‌زد کیسه صفورای من کی‌ه؟ زن عمو هم هربار ریسه می‌رفت و می‌گفت: ‌من من‌! ‌

با این حال می‌گفتند بهروز، مغز پزشکی است! نه این‌ که فکر کنی پزشک است. نه! از وقتی یکی از دوره‌های کمک های اولیه را ثبت‌نام کرده بود و تنفس مصنوعی یاد گرفته بود، فامیل ندید بدید ما دکتر صدایش می‌کردند! زن‌عمو هم می‌گفت پسرش یک جور منحصر به فردی تنفس مصنوعی می‌دهد که تمام فرورفتگی‌های آدم پف می‌کند می‌زند بیرون! خانوادگی می‌گفتند از وقتی بهروز این‌قدر مهارت پیدا کرده دیگر پایشان به دکتر باز نشده! یعنی اگر بهروز پدر تو می‌شد، می‌توانستی افتخار بکنی که پدرت مکتبی جدید در علم پزشکی ایجاد کرده که یبوست و آرتروز و ورم پانکراس را هم با تنفس مصنوعی درمان می‌کند!
 بهروز هنوز جواب‌م را نداده بود. یک حالت بیشتر نداشت؛ قضیه را کف دست زن‌عمو‌کیسه‌صفورا ‌گذاشته، او هم از ترس این وصلت خودش را به مردن زده! یعنی کار ش این است! تا آن روز۶۲ بار بر سر هر قضیه‌ای که به مغزش فشار بیاورد سریع خودش را به مردن ‌زده بود تا فضا را متشنج کند! آخرین بار می‌خواست ٨۵ تومان را جلوی جمع، تقسیم بر سه کند. چون عدد ش رند نبود مغز ش داغ کرد و خودش را به مردن زد تا کم نیاورد!
پیغامی از بهروز آمد: «نمی‌تونم! مامان‌صفورا مرده!»
 از کوره در رفتم. پسرک بیکارِ بی‌عار یا شوخی‌اش گرفته بود یا بازی زن‌عمو را باور کرده بود.
 برایش نوشتم: «‌محل نذار زنده میشه! کی میای خواستگاری؟»
 دوباره بهروز پیغام داد: «‌مرده!»
در روز اول وارد چالش عروس و مادرشوهربازی شده بودم. خنده‌ام گرفت! از خنده، سر و ته شده بودم که مامان با لباس مشکی در اتاق‌م را باز کرد. از شکل نشستنم روی صندلی جیغی کشید و گفت: «زن‌عموصفورا جدی جدی مرد!»
 زن‌عمو‌کیسه‌صفورا ساعت ۷ صبح جمعه مرده بود. بهروز و مادر ش صفورا پیغام من را خوانده بودند و به حماقت من آن‌قدر خندیده بودند که باعث فشردگی عضلات قلب صفورا شده بود. بهروز هم تا توانسته بود تنفس مصنوعی وارد کرده بود و باعث ترکیدگی شش‌های مادرش شده بود! مرگ غم‌انگیزی بود. می‌گفتند جسد صفورا نیم متر با زمین فاصله داشت و هوای پر شده در بدن‌ش خالی نمی‌شد! بهروز دیگر عمرا با من ازدواج می‌کرد.

خودت هم می‌دانی که بهروز پدرت نشد اما فردای مرگ صفورا مسیر ازدواج‌م تغییر کرد و با کسی آشنا شدم که فکر کردم چرا پدر ت یک خلبان نباشد؟

قربانت – مادرت
ادامه دارد…

پی نوشت: اثر مونا زارع

اشتراک گذاری

قرار دادن یک دیدگاه