چگونه با پدرت آشنا شدم…

0 232

نامه ی دوم- خلبان کامران

زن‌عموصفورا را هم بدموقع مرد! ‌از این‌که برایش گریه‌ام نمی‌گرفت، معذب بودم و مجبور بودم هر وقت جمع به اوج هیجان می‌رسید و یک‌هو از بغض می‌ترکید، لب‌هایم را الکی بلرزانم که یعنی بغض امان‌م را بریده و بدوم سمت اتاق زن‌عمو!

اتاق‌ش پر بود از کوبلن‌های نیمه‌دوخته‌شده و عکس‌های پسرش بهروز. روی تخت‌ش ولو شدم و تمرین بادکردن آدامس کردم. نه این‌که فکر کنی مادر ت در آن سن‌و‌سال بچه‌بازی‌اش گرفته بود، نه! از آن جهت که اگر قرار بود با مردی آشنا بشوم به نظر م مهارت آدامس بادکردن جلویش می‌توانست حرکت فریبنده و اغوا‌کننده‌ای باشد.

داشتم لحظه‌ی مردن صفورا را تصور می‌کردم که از زیر تخت، صدایی به گوش‌م رسید. شبیه صدای دندان‌قروچه‌ی موش خانگی‌ام بود که حالا نوه‌اش دست توست. دست‌م را زیر تخت بردم. به چیزی خورد که بزرگ‌تر از یک موش بود! خیلی بزرگ‌تر. چیزی که هم لباس داشت، هم عینک و در برخی نواحی مو! با ناخن‌هایم چنگ‌ش گرفتم تا فرار نکند و سر م را به زیر تخت بردم. صحنه‌ای دیدم که فراموش‌م نمی‌شود. یک مرد با لباس خلبانی درحالی‌که تعدادی عکس را توی دهانش چپانده بود زیر تخت صفورا پنهان شده بود.
کامران بود!‌ خواهرزاده‌ی صفورا. از زیر تخت بیرون آمده بود و روبه‌رویم نشسته بود. چند‌سال قبل‌ش همینجا او را دیده بودم. آن موقع‌ها آن‌قدر زشت بود که هربار بعد از دیدن‌ش تا یک هفته غذا از گلویمان پایین نمی‌رفت. اما حالا انگار با آدم جدیدی روبه‌رو شده بودم. جنتلمنی با ‌موهای خوش‌حالت، دماغ سربالا، دندان‌های ردیف و خلبان! همین‌که یادم افتاد خلبان است ناخودآگاه آدامس‌م را جلویش باد کردم. خنده‌اش گرفت. تا خندید، دیدم تکه‌ای از عکس بهروز، لای دندان جلویش گیر کرده! گفتم: «یه تیکه بهروز لای دندون‌تون مونده!»
با ناخن دندان‌ش را پاک کرد و گفت: «‌نمی‌دونم چرا عکسای بهروز خیلی‌ام دیرهضم‌ه!» حرف‌ش را نفهمیدم! ‌لباس‌ش آن‌قدر شیک و درجه یک بود و بوی هواپیمای نو می‌داد که دوباره آدامس‌م را باد کردم! برایم تعریف کرد که مستقیم از پرواز توکیو آمده این‌جا، باز آدامس‌م باد شد! و فردا برمی‌گردد به ایتالیا، آدامس‌م بیشتر باد شد! کلاه‌ش را برداشت و دستی در موهایش کشید، آدامس‌م آن‌قدر بزرگ شده بود که فاصله‌ی میان من و کامران را پر کرده بود! عینک دودی خلبانی‌اش را در جیب کت‌ش گذاشت. دیگر دهان‌م داشت کف می‌کرد که ترکاندم‌ش! هیچ‌وقت نمی‌دانستم که این‌قدر عقده‌ی مال دنیا و ظواهر شیک را دارم که بعد از ۵دقیقه ملاقات با یک خلبان تا این سطح از اغواگری را جلویش راه بیاندازم! سعی کردم هول‌بازی در نیاورم اما در پس ذهن‌م تصمیم گرفتم با کامران ازدواج کنم.

قبل از این‌که چیزی بپرسم، خودش برایم تعریف کرد خاله‌صفورایش گنجینه‌ای از عکس‌های دوران قیافه‌ی چندش کامران داشته است و حالا می‌ترسیده عکس‌هایش بعد از مرگ خاله‌اش بیفتد دست این و آن! می‌گفت عادت دارد عکس‌های گذشته‌اش را بخورد چون اینطور از نابودی‌شان مطمئن‌تر است و همه‌شان را با دستان خودش درون خودش حل و تبدیل به نیستی کرده. هرچند از نظر من با دستان‌ش که نه، با یک جای دیگرش این پروسه‌ی حل‌کردن را انجام می‌داد و به آن چیزی که تبدیل‌ش می‌کرد اسم‌ش نیستی نبود، یک چیز دیگر بود! خلاصه اگر کامران پدر ت بود می‌توانستی افتخار کنی پدرت به کود انسانی می‌گوید نیستی!
چند روزی خودم را به کامران چسباندم تا ازدواج‌مان را با او درمیان بگذارم. هرجا می‌رفتیم مدام با دو دست‌ش درهای خروجی‌اش را نشان‌م می‌داد. می‌گفت قبل از این‌که خلبان شود، به امید این ژست و اداهای نشان دادن درهای خروجی و پانتومیم ماسک اکسیژن و پخش کردن آبنبات، مرارت‌ها کشیده تا خلبان شود اما آخر ش فهمیده اینها کار مهماندار است و راه را عوضی آمده!

خلبان دیوانه نه‌تنها عادت کرده بود عکس‌های قدیمی‌اش را بخورد، بلکه هر وسیله‌ای که خاطره‌ی بدی را به یادش می‌آورد، یک‌راست در دهانش می‌کرد و قورت‌ش می‌داد. آخرین‌بار دیدم تا دو روز پیژامه کودکی‌اش را بخه اطر خاطرات بد شب ادراری‌اش تکه‌تکه می‌خورد!

همه‌ی ترس‌م این بود که وقتی ازدواج کردیم، از اخلاق‌های بابا خوش‌ش نیاید و یک روز به صرف عصرانه بابا را بگذارد لای نان سنگک و بخورد! همه‌ی اینها به کنار، دفع کردن این همه وسیله برای کامران باید مرگ‌آور باشد و برای من مرگ زودهنگام شوهر، آن هم با آن همه بچه‌ی قد و نیم‌قدی که می‌خواستم داشته باشم، ترسناک بود.

هرچند بعد از چند‌ سال شنیدم کامران بعد از خوردن نیمی از زندگی و همسر ش فقط مقداری افتادگی روده پیدا کرده ‌است و زنده است! آن روزها بیشتر از این غول بیابانی جنتلمن می‌ترسیدم! می‌دانم شاید دوست داشتی پدر ت یک خلبان جنتلمن باشد، اما در آخرین ملاقات‌م با کامران و دیدن یکی از مسافران‌ش فکر کردم پدر ت حتما باید یک توریست فرانسوی باشد…
تا بعد – مادرت

اشتراک گذاری

قرار دادن یک دیدگاه