چگونه با پدرت آشنا شدم…

0 397

نامه ی چهارم- جمال پخته

همه چیز از آن فال لعنتی شروع شد! آن چند ماهی که خاله‌شهین در خانه‌ی ما چنبره زده بود، یک‌سره فال قهوه به خوردمان می‌داد. خاله‌شهین هم دروغگو بود، هم وراج و هم دارای لکنت زبان! ترکیب یک آدمی که با لکنت، یک‌سره دروغ وراجی کند، ترسناک است اما در آخرین فال‌ش شوهرم را ته فنجان دید! ابروهایش را درهم کشید و داد زد: «اول اسس‌سمش ج داره!»
کله‌اش را در فنجان فرو کرد و دوباره جیغ زد: «خییییلی دوستت دارره!» باور م نمی‌شد! یعنی یک بی‌همه‌چیز این‌قدر دوست‌م داشت و زبان باز نمی‌کرد! فنجان را از دست‌ش قاپیدم و بین یک مشت لکه‌ی قهوه‌ای، دنبال پدر ت گشتم. تلاش‌م بی‌فایده بود. باید پیدایش می‌کردم. دفترچه تلفن خانه را برداشتم و به دنبال اسم‌هایی که با «ج» شروع می‌شد گشتم. فقط یک نفر بود؛ آقا جمال!
حتما خودش بود. شماره‌اش را برداشتم و پیامکی برایش نوشتم: «منم همین‌طور جمال!» چند دقیقه‌ای بیشتر طول نکشید که جواب‌م را داد: «چی؟»
انگار زیادی تودار بود. لب‌هایم را شتری کردم – یعنی هر وقت بخواهم تأثیرگذار شوم نمی‌دانم چرا این کار را می‌کنم – و پیغام دوم را نوشتم: «از احساس‌ت خبر دارم! سخت نگیر، بیا منو بگیر»
سریع جواب داد: «جدی؟! بگیرم‌ت؟ امروز کجایی؟»
باورم نمی‌شد او هم مثل من این‌قدر حالت ازدواج پیدا کرده است! یک بند برایم پیغام می‌داد و می‌پرسید «هانی؟ مرد پخته دوست داری؟» در پیغام‌های بعدی فهمیدیم همان شب هر دو به عروسی مارلون و سیما دعوتیم و می‌توانیم همان‌جا ازدوجمان را یک‌سره کنیم!
آن شب عکسی از جمال نداشتم تا پیدایش کنم و فنجان قهوه‌ام را با خودم برده بود و هر کسی را می‌دیدم ته فنجان را نشان‌ش می‌دادم و می‌گفتم: «این آقا رو ندیدید؟»
خاله‌شهین هم که با ۵ کیلو موی مصنوعی روی سر ش، تعادل راه رفتن نداشت، هرچند دقیقه روی زمین پخش می‌شد و حرص می‌خورد که پدرشوهرش بالای طاقچه اتاق عقد نشسته و پایین نمی‌آید چون می‌خواهد قدش بلندتر از داماد باشد!

خاطر م آمد که پدرشوهرش کوتوله بود. خاله‌شهین گفته بود قد پدرشوهرش تا زانوهای زن مرحوم‌ش هم نمی‌رسیده و عادت داشته برود روی طاقچه و کمد بایستد تا قد ش به زن‌ش برسد. خاله می‌خندید و می‌گفت برایش عجیب است پدرشوهرش چطور توانسته با این قد و قواره آن هم از بالای کمد و طاقچه، پنج پسر غول از خودش به جا بگذارد.

میان حرف‌های خاله‌شهین بالاخره جمال پیغام داد در اتاق عقد منتظر م است. تا وارد اتاق شدم، کفش‌م به لوله‌ای که روی زمین افتاده بود گیر کرد و به زمین خوردم. سر م را بالا آوردم و دیدم لوله یک طرف‌ش به پیرمردی که روی طاقچه نشسته و یک طرف دیگر ش به یک کیسه آویزان زردرنگ وصل بود! یک‌جوری تن و بدن‌ش می‌لرزید که آدمیزاد دچار خطای دید می‌شد! چشمم را گرداندم تا به دنبال جمال بگردم که پیرمرد گفت: «کی ازدواج کنیم؟»
گند زده بودم! جمال همان پدرشوهر خاله‌شهین بود! مردک آن‌قدر پخته شده بود که ماهیچه‌هایش مغز پخت شده بودند و کنترل رساندن‌ش تا دستشویی را نداشتند! دست کم ۱۰۵‌سال داشت و از بس استخوان‌هایش در هم رفته بود، دیگر ۳۰ سانت بیشتر نداشت. کله‌ی کچل‌ش را خاراند و گفت: «کی بگیریم‌ت؟»۳۰ سانت اعتمادبه‌نفس چروکیده که آب زیر پوست‌ش به یک ته استکان هم نمی‌رسید، از من درخواست ازدواج می‌کرد! یعنی اگر جمال پدر ت می‌شد، شاید دیگر نمی‌شد برای تو نامه بنویسم! کلا نمی‌شد. امکان‌ش نبود اصلا با آن وضع پدر شود!
خنده‌ام گرفت و گفتم: «آخه شما هنوز کوچیکی! بذار ۳۰‌سال دیگه بزرگ شدی بیا!» سرخ شد و همراه با کفی که از گوشه‌ی دهان‌ش تولید می‌کرد از بالای طاقچه داد می‌زد: «میگم بیا بگیرم‌ت!»
گندی بود که خودم زده بودم. چند قدم عقب رفتم که بیشتر عصبانی شد! از جایش بلند شد و چند لوله و ماسک اکسیژن و کیسه آب گرم از زیر ش افتاد. خیز برداشت تا از طاقچه به سمت‌م بپرد. خواستم جلویش را بگیرم که پرید! ارتفاع طاقچه تا زمین یک متر و نیم بود و می‌توانی تصور کنی این ارتفاع، برای یک آدم ۳۰ سانتی عدد کمی نیست. چیزی ازش نماند و لهیده شده بود. باور م نمی‌شد اما ازدواج من تا آن روز دو کشته به جا گذاشته بود اما با دیدن سینا – نوه‌ی جمال – در مراسم ختم جمال فکر کردم پدر ت باید یک فیلسوف باشد…
تا بعد – مادرت

اشتراک گذاری

قرار دادن یک دیدگاه