یک شبانه روز در میان کوهها و گرگها

0 106

وقتی که از گروه کوهنوردی جا ماند و تنها شد فکر می کرد بدترین اتفاق برایش رخ داده اما نمی دانست که گرگهای گرسنه در لابلای صخره های سخت در کمین او نشسته اند .

مونا الماسی دختر کوهنوردی که به همراه یک گروه مجهز عزم فتح قله لوارک را داشت صبح جمعه 25 مهر ماه همراه با پنج کوهنورد دیگر از روستای “رندان “در جاده چالوس به کوه زد، اماتنها 200 متر مانده به قله از ادامه میسر بازماند و گم شد او پس از یک شبانه روز کوشش و تلاش موفق شد خود را از چنگ و دندان گرگهای گرسنه نجات دهد و خودش را به روستای “رندان” برساند .

کوششهای اولیه برای نجات این دختر 38 ساله اهل تهران چندان امید بخش نبود اما گروه های امداد و نجات ناامید نشدند و از پا ننشستند تا بتواننند رد پای او را با کمک سگهای ردیاب پیدا کنند .

خبرنگار در یک گفت و گوی اختصاصی از مونا الماسی کوهنورد نجات یافته علت گم شدنش را پرسید ، وی گفت : من عاشق کوهنوردی هستم و با دوستان گروه کوهنوردی قرار گذاشتیم ساعت پنج صبح برای فتح قله لوراک از روستای رندان به سمت کوهستان برویم ؛ ساعت هفت صبح به کوه رسیدیم و یک مسیر طولانی را برای رسیدن به قله ادامه دادیم .در میان مسیر یکی از همراهانمان به نام جهان که مردی میان سال است دچار خستگی مفرط شد و چون آب و غذا همراهش نبود من توقف کردم و به اوآب دادم او دیگر ادامه نداد و گفت من همین جا می مانم و منتظر گروه می شوم، با گروه همراهی کردم تا این که 200 متر مانده به قله من هم دچار خستگی شدید شدم و به سر گروه گفتم که دیگر نمیتوانم ادامه دهم. قرار شد من همان جا که بودم منتظر بازگشتان باشم ، آنها قله را فتح کردند و پایین آمدند من میدیدم که دارند از مسیر به سمتی که نشسته بودم می آیند اما نگهان پشت صخره ای رفتند و من دیگر ندیدمشان .

وی ادامه داد: با خودم فکر کردم شاید مسیر راحت تری را برای پایین آمدن انتخاب کرده اند و من الان بازهم می بینمشان. من که خیلی سردم شده بود، منتظر شدم که بیایند اما نیامدند. ترس تمام وجودم را فرا گرفت. شروع به داد و فریاد و گریه کردم و آن ها را صدا می زدم اما هیچ صدایی جز صدای باد و فریاد های خودم نمی شنیدم. به عقب برگشتم کسی را ندیدم. به اطرافم نگاه کردم تا بتوانم مسیر برگشت را پیدا کنم اما متوجه شدم تمام کوه های اطرافم شبیه هم هستند. ترس بر من غبله کرده بود.نمی دانستم چه کار کنم. باز هم زدم زیر گریه و دوستانم را صدا زدم اما هیچ صدایی نشنیدم. عاقبت با خودم گفتم همان مسیری را که آمده ام باز می گردم.برگشتم به سمت عقب و شروع به پایین آمدن کردم.

مونا گفت: در ادامه مسیرم به رودخانه ای رسیدم و شروع کردم طول رودخانه را ادامه دادن چون مطمئن بودم انتهای این رودخانه به جایی خواهد رسید.کم کم هوا تاریک می شد و ترس و استرس بیشتری وجودم را فرا می گرفت. سرما بیش از هرچیز اذیتم می کرد. می دانستم و شنیده بودم که در آن منطقه گرگ های زیادی وجود دارد. روی تخته سنگی نشستم. باد به شدت می وزید و تنها لباسی که همراه داشتم را روی مانتوام پوشیدم اما بازهم سردم بود. به شدت گرسنه ام شده بود. در همین حال بودم که صدای پای گرگ ها را شنیدم. بالای سرم بودند و مشغول کندو کاو و جستجو برای یافتن غذا. به حدی صدای پایشان نزدیک بود که ابتدا خیال کردم صدای پای یک انسان است. اما چون صدای انسانی نشنیدم متوجه شدم گرگ ها هستند. با راه رفتن آن ها سنگ ریزه ها روی سرم می ریخت. داشتم از ترس سکته می کردم. از گرسنگی صدای شکمم هم در آمده بود اما جرات نداشتم چیزی از کوله پشتی ام در بیاورم و بخورم. ناچار شدم همانجا تا صبح که هوا روشن شود بیدار روی همان تخته سنگ بنشینم.

وی ادامه ماجرا را اینگونه به خبرنگار رکنا توضیح داد: صبح که شد مسیر رودخانه را باز هم ادامه دادم و در بین مسیر ردپاهای گرگ های دیشب را دیدم. امیدم را از دست داده بودم. حتی یک نفر را هم در مسیرم ندیدم و این بیشتر نگرانم می کرد . نه یک روستایی، نه چوپانی ، نه گله گوسفندی. نه هیچ چیز و هیچ کسی… من بودم و من…
تا اینکه ساعت حدودا 11 صبح روز شنبه در حالی که مسیرم را ادامه می دادم چند کانکس را دیدم که آدم هایی از آن ها در رفت و آمد بودند. به سرعت خودم را به آن ها رساندم. خیلی خسته بودم. ماجرا را برایشان تعریف کردم و متوجه شدم سر از جاده چالوس در آورده ام. آن ها کانکس های ” راهدارخانه نساء” منطقه چالوس بودند. به من آب و غذا دادند و برایم یک ماشین گرفتند و من توانستم به کرج برسم و از آنجا هم خودم را به تهران برسانم. وقتی آنتن گوشی ام وصل شد تلفنم زنگ خورد و صدای نگران خواهرم را شنیدم. می گفت تمام نیروهای امدادی در جستجوی من هستند.واقعا خدا را شکر می کنم که توانستم از این حادثه جان سالم به در ببرم.

وی در پایان گفت: مسیری که من طی کرده ام تا به جاده چالوس برسم کوهنوردان حرفه ای حدودا 2 یا 3 روز زمان می برد تا بتوانند آن را طی کنند. نمی دانم چگونه شد که من این مسیر را در یک شبانه روز طی کردم. شاید ترس هم در این قضیه بی تاثیر نبوده است.

وی در خصوص اینکه سرگروه تیم را به عنوان آدم ربا همراه دو مرد دیگر گروه بازداشت کرده بودند گفت: تا زمانی که من پیدا نشده بودم پلیس به ظن اینکه این افراد سر من بلایی آورده باشند آن ها را دستگیر کرده بود، اما به محض اینکه آنتن گوشی من وصل شد و توانستند با من ارتباط برقرار کنند من به ماموران اعلام کردم که آنها بلایی سر من نیاورده اند و خودم گم شده ام.در حال حاضر نیز این افراد آزاد شده اند.

اما در این ماجرا کمی خودم مقصر بودم و کمی هم سهل انگاری سرگروه تیم. به دلیل اینکه من به وی اعلام کردم که خسته ام و چندین بار تلاش کردم خودم را به او برسانم اما وی توجهی نکرد و رسیدن به قله برای وی در اولویت بود.

وی در پاسخ به اینکه باز هم کوهنوردی می کنید گفت: بله.من عاشق کوهنوردی هستم. اما می خواهم مدت کوتاهی به خودم استراحت دهم. و با توان بیشتری باز هم برای فتح قله های دیگر و لذت از طبیعت به کوهنوردی بپردازم.
منبع:جام جم

اشتراک گذاری

قرار دادن یک دیدگاه