توصیه کتاب: پاییز پدرسالار (خزان خودکامه)

0 41

کتاب پاییز پدرسالار در ایران حداقال با ۴ ترجمه مختلف چاپ شده است که من شخصا ترجمه کیومرث پارسای و نیز اسدالله امرایی را ترجیح می‌دهم.

این رمان نوشته، گابریل گارسیا مارکز، نویسندۀ فقید کلمبیایى است، که در ١٩٧۵ منتشر شده است. پدرسالار ژنرال پیرى است که «بین ١٠٧ و ٢٣٢ سال» دارد و از مردانگى تسکین‌ناپذیر او پنج هزار بچۀ ولد الزنا به دنیا آمده است. او که جبار شکاک و هذیان‌گویى است، با ظلم و وحشت بر کشور استوایى کوچکى فرمان مى‌راند و تن تنهایش را در کاخ فرسوده‌اى که پله‌هایش آلوده به تپاله و فضلۀ حیوانات است به این سو و آن‌سو مى‌کشد. زیرا یگانه مهمانان ساکن در کاخ، گاوها و مرغ و خروسها هستند.

این مردى که تصویر او بر پشت و روى سکه‌ها، تمبرهاى پست، اتیکت مسهل‌ها، فتق‌بندها و کتف‌بندها چاپ شده است، مانند معاصران واقعى‌اش، مادرى زحمت‌کش دارد. این مادر، زن مرغ‌دارى است از فلاتهاى مرتفع که مرغان فرتوت و وارفته‌اش را با قلم‌مو رنگ مى‌کند و در بازار مى‌فروشد. وقتى که مى‌میرد، پسرش او را به طور مضحکى به مقام قدیسان بالا مى‌برد.

همسر پدرسالار، لائه‌تیسیا لاسارنو راهبۀ سابقى است ترک صومعه گفته و مجسمه‌اى است از گوشت و چربى آلوده که خوش دارد در سوپرمارکتها دزدى کند و سرانجام به دندان شصت سگ خشمگین، که به همین منظور نگهدارى شده‌اند، دریده مى‌شود.

ضمنا پدرسالار نظیر همانندهاى خودش نقاط ضعفى هم دارد: ساعتهاى طولانى را صرف فریفتن مانوئلا سانچس ملکۀ زیبایى فقیران مى‌کند که نتیجه‌اى نمى‌گیرد. زیرا ملکۀ زیبایى روزى با استفاده از کسوفى که به افتخار او ترتیب داده‌اند ناپدید مى‌شود.

همۀ سفاکیها، شکنجه‌ها و انحرافهاى خاص جباریت را پدرسالار با استفاده از یک‌رشته ابداعات غریب انجام مى‌دهد. از آن قبیل که در گرماگرم شورش که همۀ حکومت او را تهدید مى‌کند، همۀ مقامات بالاى کشورى و لشکرى را به ضیافت شام دعوت مى‌کند. شب به نیمه رسیده است. وزیر دفاعش، ژنرال رودریگو د آگیلار که اعمال و جنایتهایش مسبب اصلى شورش بوده اما خود او در خفا با سران شورشى همدستى مى‌کرده است، هنوز در ضیافت حضور نیافته است. راوى که ظاهرا یکى از حاضران آن ضیافت است، صحنه را چنین وصف مى‌کند:

«شب به نیمه رسیده بود و هنوز از ژنرال رودریگو د آگیلار خبرى نبود، کسى خواست که از جا برخیزد و گفت: ‘با اجازه‌تان. ‘او با نگاهى کشنده که مى‌گفت هیچ‌کس تکان نخورد، هیچ‌کس نفس نکشد، هیچ‌کس بى‌اجازۀ من زنده نباشد، آن شخص را در جاى خود میخ‌کوب ساخت تا دوازدهمین ضربۀ ساعت نیمه‌شب، که سرلشگر معروف رودریگو د آگیلار در یک سینى نقره‌اى نزول اجلال فرمود، دراز به دراز بر روى طبقه‌اى از گل‌کلم و برگ بود که در ادویه خیسانده شده و در فر سرخ شده بود. اونیفورم مجلل مراسم مهمش را با پنج بادام طلایى بر هر شانه بر تن او کرده بودند با نوار شجاعت بى‌مثال بر آستین تاشدۀ دست بریده‌اش و هفت کیلو مدال بر سینه و یک بوتۀ جعفرى در دهان. آمادۀ تکه‌تکه شدن به دست سلاخهاى رسمى. در برابر ما مهمانان این ضیافت دوستانه، که همه از وحشت به جاى خود خشکمان زده بود، و نفس بریده، در مراسم لذت‌بخش بریدن و تقسیم شرکت کردیم. بعد وقتى که تکه‌اى از وزیر دفاع با چاشنى سبزى و هستۀ میوۀ کاج در بشقاب هرکس قرار گرفت، او فرمان داد که شروع کنیم: نوش جان بفرمایید آقایان!»

این رمان، که هجونامۀ هزل‌آمیز یک دیکتاتور امریکاى جنوبى است، سبک نگارشى متفاوت با همۀ آثار قبلى گارسیا مارکز دارد. و به نوشتۀ ماکس پل فوشه :

«متن بدون جدا کردن پاراگرافها از همدیگر و تقریبا بدون فواصل لازم دنبال مى‌شود. جمله‌ها تقریبا نقطه‌گذارى ندارند، در عین حال ادامۀ روایت و دخالت شخصیتها و تراکم استوایى حوادث و ایماژها را در درون خود دارند. خواننده در آن غرق مى‌شود و داستان قوى‌تر و تحسین‌انگیزتر از آن است که خواننده بتواند خود را از آن رها کند. انسان نوعى طغیان شط آمازون را در نظر مجسم مى‌کند که درختها و اجسام جزایر سرسبز آکنده از جانوران و پرندگان را همراه خود مى‌برد.»

 

منبع: یک پزشک

اشتراک گذاری

قرار دادن یک دیدگاه