این زن، مادر سه هزار بچه ایرانی است

0 418

پوکی استخوان، بیماری قلبی، همسر مبتلا به آلزایمر، دست شکسته و خیلی از مشکلاتی که یک فرد نود ساله می تواند داشته باشد، در زندگی «بدرالملوک امام» وجود دارد اما تفاوت زندگی او با خیلی از هم سن و سال هایش این است که زندگی برایش یک مدل دیگر است.

 

او هنوز هم همان طراوت و شادابی جوان ها را دارد و به قول خودش حتی اگر یک پرس چلوکباب با کره و زرده تخم مرغ هم بزنم، باز هم نمی توانم در مچ انداختن با او پیروز شوم. راست هم می گوید. وقتی برنامه فشرده کاری اش را با هم مرور می کنیم و بین مصاحبه مان کار بیش از 20 مراجعه کننده را راه می اندازد، مطمئن می شوم کارش درست است و زنانی که مانند او این طور فشرده و با ذوق فعالیت می کنند، ممکن است تعدادشان به اندازه انگشتان یک دست هم نباشد. قبل از مصاحبه بارها تاکید می کند که دوست ندارد مشهور شود و کار او از شهرت و این چیزها گذشته و هر چیزی که در مصاحبه مان رد و بدل می شود، وصیت هایش به نسل جوان است.

این زن، مادر سه هزار بچه ایرانی است

مادر سه هزار کودک

بدرالملوک خانم متولد 1305 هجری شمسی است. از دار دنیا یک دختر دارد اما مادر بیش از سه هزار کودک است. او جزو عجایب روزگار ماست. کسی که نمی شود روال و ریتم زندگی اش را به هیچ شکلی به چین و چروک های صورتش ربط داد: «یک دختر دارم و دوتا نوه اما خودم از نزدیک چندتا بچه را بزرگ کرده ام و آنهایی که به شکل غیرمستقیم هم تحت سرپرستی موسسه های ما هستند، بچه های خودم به حساب می آیند و از انجام هیچ کاری برای شان دریغ نمی کنم. اتفاقا چند روز دیگر مراسم عروسی یکی از دخترهایی است که در خانه من زندگی می کرد و با این که نابیناست اما در مقطع دکتری درس می خواند.»

برایم جالب است بدانم او از چه زمانی شروع به کمک کردن دیگران کرده است. خودش تعبیر عجیبی از این ماجرا دارد و با مثال توضیح می دهد که چطور از زمان کودکی با مددکاری و کمک به دیگران آشنا شده و با آن انس گرفته است: «از وقتی به دنیا آمدم، مددکار بودم. آن موقع شاید به وضوح زمانی که بالغ شدم ماجرا را درک نمی کردم اما از آنجا که من در خانواده ای به دنیا آمدم که مادربزرگم طبیب بود و پدرم امام جماعت، مدام در خانه ما بحث کمک و رسیدگی به مردم مطرح بود و من یادم است آن موقع ها همراه مادربزرگم به خانه بیماران می رفتم و زخم های شان را می بستم. این کارها رفته رفته در من نهادینه شد و سال ها گذشت و من به واسطه همین حس کمک کردن که در من نهادینه شده بود، شغل معلمی را انتخاب کردم و با همسرم که او هم معلم بود، ازدواج کردم.»

زندگی مشترک بدرالملوک خانم و همسرش در قم زده شد؛ جایی که او با فقر به شکل  جدی آشنا شد و تصمیم گرفت مددکاری و معلمی را خیلی جدی ادامه بدهد: «سال 1335 کارم را شروع کردم و همانجا بود که حس کردم چقدر فقر در جایی که من مشغول درس و زندگی هستم، پررنگ است. در مدارس شهرمان برای اولین بار از نزدیک با بچه هایی آشنا شدم که یتیم و بی سرپرست بودند. با دیدن شان نمی توانستم به درد و غم آنها فکر نکنم و از همان ابتدا سعی می کردم هر کاری از دستم بر می آید برای آنها انجام بدهم.

هر بار که با بچه ها درباره مشکلات شان صحبت می کردم به این فکر می افتادم که چطور می توانم به آنها کمک کنم. همان موقع بود که یک آموزشگاه راه انداختم. البته فکر نکنید من آدم پولداری بودم و توانستم مدرسه بسازم. من برای ساخت آن مدرسه از حلقه ازدواج خودم هم گذشتم اما چون هدفم برای مهم تر بود، بد به دلم راه ندادم و کارم را خیلی جدی دنبال کردم. آموزشگاه «جوادی» در قم که آن را به نام همسرم نام گذاری کردم، از آن به بعد شد محلی برای کارهای من.»

بازنشستگی نداریم

بعد از 40 سال درس دادن و مشغول بودن به مددکاری، دوران بازنشستگی بدرالملوک خانم شروع شد و او برای گذراندن این دوران به تهران آمد: «زمانی که به تهران آمدم همه فکر کردند آمده ام استراحت کنم، اما در ذهن من چیز دیگری بو. همان ماه های اول ورودم به تهران تصمیم گرفتم برای ساخت یک مجتمع رفاهی بانی شوم تا با کمک دیگران آن را بسازیم. آن زمان شهید رجایی، رییس آموزش و پرورش بودند. با ایشان صحبت کردم و بعد از جلسات مختلف، 25 میلیون تومان بودجه گرفتم و یک زمین از اداره اوقاف خریدم. بعد هم با کمک خیرین، یک مجتمع ساختیم.»

الان سال ها از بیست و پنج سالگی بدرالملوک خانم و شروع کارش در قم می گذرد اما او هنوز همان زنی است که با دیدن کودکان فقیر و تنگدست، دلش می لرزد و گاهی به گریه می افتد: «اوایل، کودکان بی سرپرست را که می دیدم به خانه خودم می آوردم تا به آنها کمک کنم. رفته رفته تعداد بچه ها بیشتر شد و من تصمیم گرفتم اتاقی را در خانه ام به این کار اختصاص بدهم. زمان زیادی نگذشته بود که خانم های همسایه با من همراه شدند و در فامیل و دوست هر کسی که می خواست کمکی کند، به مجموعه ما هم سری می زد. مدتی از کارهای کوچک من و خانم های همسایه که در این زمینه کمک می کردند گذشت تا این که زلزله بم رخ داد.

این زن، مادر سه هزار بچه ایرانی است

آن زمان ما خیلی متاثر شدیم. هر روز افراد نیکوکاری که اطراف مان داشتیم، اجناس و اقلامی را به ما می رساندند و زمانی که آن اقلام بسته بندی می شد، من به همراه دخترم آنها را به شهر بم می بردیم تا به زلزله زده ها بدهیم. از آنجا بود که کارم شکل جدی تری به خودش گرفت و تصمیم گرفتیم موسسه های خیریه را دایر کنیم. تا همین امروز هم با همان شوق روزهای اول کارمان را انجام می دهیم و خیلی از بچه هایی که در موسسه ما هستند جزو همان کودکان زلزله زده بم به حساب می آیند که سالی دو بار هم مهمان ما می شوند و با هم ملاقات می کنیم.»

سه هزار کودک یتیم

کار خانم «بدرالملوک» و اطرافیانش ظرف مدت بسیار کوتاهی گسترش پیدا کرد و از حالت خانگی به شعبه های بزرگ در سراسر کشور رسید: «در حال حاضر هشت شعبه در کل کشور داریم و در شهرهایی مانند جهرم، تهران، کرج، شیراز، ایلام، مشهد و قم، حمایت از کودکان را بر عهده گرفته ایم. برای سر زدن به این مراکز من خیلی از روزها سوار هواپیما می شوم و برای شرکت در جلسات یا بازدید از مراکزمان به آنجا می روم. کودکانی که ما سرپرستی آنها را بر عهده داریم، در حال حاضر نزدیک به سه هزار نفر هستند که ما به شکل ماهانه و از راه دور آنها را حمایت می کنیم.»

کار اکیپی که این خانم مدیر در کنار خودش دارد، بسیار سخت است. حمایت کردن از سه هزار کودک و بر طرف کردن دغدغه های شان کار سختی است اما آنها به شیوه ای کاملا برنامه ریزی شده این کار را انجام می دادند: «ما هر ماه 150 هزار تومان به حساب هر کودکی که سرپرستی اش را در یکی از موسسه های مان بر عهده داریم می ریزیم. علاوه بر این مستمری ماهانه، هر دو یا سه ماه یک بار مبلغ 250 هزار تومان به کارت سرپرست خانوارها ریخته می شود و آنها می توانند با مراجعه به فروشگاه هایی که ما مشخص کرده ایم، اقلام خوراکی شان را بخرند. البته ما اصلا کاری نمی کنیم که بچه ها متوجه این ماجرا شوند و غرورشان جریحه دار شود. تمام اصولی که ما در موسسه مان داریم بر این اساس است که ضربه ای به کودکان وارد نشود چون این ضربه ها معمولا جبران ناپذیر هستند.»

مادر 10 فرزند

مددکار 90 ساله ای که با او گفتگو کردم، هنوز آنقدر پر جنب و جوش است که در آن واحد می تواند با من صحبت کند، تلفنی حرف بزند و کار ارباب رجوع هایی را که همگی بی تاب، خسته و مانده هستند راه بیندازد، آن هم با اخلاق خوش و عالی. بدرالملوک خانم در خلال حرف هایش به چیزی اشاره می کند و می گذرد که هضم آن کمی برای من سخت است و برای همین دنبال آنها را می گیرم تا ببینم ماجرا چیست؟ «در این سال ها در کنار تنها دختری که خودم داشتم 10 کودک را به خانه آوردم و بزرگ کردم.

همگی آن کودکان الان برای خودشان کاره ای شده اند و زندگی خوبی دارند. آنها گهگاه به دیدنم می آیند و از موفقیت هایی که در زندگی کسب کرده اند برایم می گویند. خوشبختانه تعدادی از آنها ازدواج کرده اند و سرشان گرم به زندگی شان است و دیدن نتیجه کارهایم من را خوشحال می کند.»

علاوه بر سه هزار کودکی که خانم امام و همکاران شان در حال حاضر از آنها حمایت می کنند، این زن، یک بیمار مبتلا به آلزایمر هم در خانه دارد که ترجیح داده خودش از او پرستاری کند و همسرش را به دست پرستاران نسپارد: «خودم پوکی استخوان شدید دارم و مدتی است که دستم شکسته و خوب نمی شود. همسرم سال هاست با بیماری آلزایمر دست و پنجه نرم می کندو حتی دیگر من را هم نمی شناسد اما با تمام اینها دوست ندارم او را به دست کسی بسپارم تا پرستاری اش کند. باید غذای مخصوص به او بدهم، داروهایش را سر موقع برایش بیاورم و برای انجام اینها، تمام کارهای خارج از خانه را طوری تنظیم می کنم که بتوانم به راحتی به او برسم. خیلی برایم سخت است ببینم همسری که ده ها کتاب تالیف کرده و معلم هزاران کودک بوده، الان حتی نام خودش را هم به خاطر نمی آورد.»

این زن، مادر سه هزار بچه ایرانی است

بازنشسته نمی شوم

رسیدن به موفقیت اتفاقی نیست برای خانم امام که در حال حاضر رییس هیئت مدیره دارالاکرام حضرت ابوالفضل (ع)، خیریه «کوثر» در کرج و موسسه «سلوک پویا» در سعادت آباد تهران است هم اتفاقی نبود. زندگی او که تا الان چند بار سوژه ساخت مستندهای ایرانی و خارجی قرار گرفته، مسیری پر از فراز و نشیب داشته است. از این زن درباره موفقیت هایش می پرسم: «راستش هر وقت کسی درباره موفقیت از من می پرسد می گویم «در اندرون دل من خسته دل ندانم کیست که من در خموشم او در فغان و در غوغاست» و هنوز نفهمیده ام چه چیزی در وجودم است که من را به این سمت و سو، سوق می دهد.

من در سراشیبی زندگی هستم و 90 سالگی را رد کرده ام و دیگ رهم دوست ندارم مشهور باشم و از راز و رمز موفقیت بگویم اما حرف های من برای شما جوان ها حکم وصیت را دارد. به نظر من سن و سال فقط ظاهر آدم را تغییر می دهد نه سرشت و ذاتش را. من شاید ظاهری خسته و چروکیده داشته باشم اما انگیزه های زندگی من هنوز مانند یک جوان است.

مدتی قبل به دلیل مشکلات آب و هوایی تهران و بیماری که خودم داشتم و به توصیه پزشک تصمیم گرفتم از تهران به کرج بروم اما رفتن من به آن شهر باعث نشد از کارهایی که در تهران دارم، باز بمانم. هنوز هم دو روز در هفته ساعت هفت صبح از کرج می آیم و در جلساتی که داریم شرکت می کنم. باور کنید تا الان حتی نشده یک روز هم غیبت کنم و کارم را پشت گوش بیندازم.

هیچ وقت هم به خودم نمی گویم که دیگر از من گذشته یا خسته شده ام یا من کارهایم را کرده ام و باید خانه نشین شوم. خسته نشدن من یک دلیل دارد، این که درِ دلم به روی همه باز است. محال است کسی را ناراحت کنم و بعد نروم و دستش را نبوسم. این از خصایص روحی من است و هیچ وقت این را از خودم دور نمی کنم. آدمی که این خصوصیت را داشته باشد، می تواند به دیگران کمک کند و درِ قلبش را به روی همه باز بگذارد. خیلی ها در سن و سال من، خودشان را بازنشسته کرده اند ما من حالا حالاها بازنشسته نمی شوم.»

منبع: برترینها

اشتراک گذاری

قرار دادن یک دیدگاه